دیوانه عدالت
گاهی ز آشیانه های خود آواره می شویم
آری ز جبر زمان دیوانه می شویم
زجر می کشیم و به خود سیخ می زنیم
بر تارک تاریخ ظلم میخ می زنیم
پنجه به پنجه ِ چشم به چشم دوخته ایم
زین فتنه رذاله یک به یک سوخته ایم
دلهایشان گرفته و دست هایشان تهی است
ظرف های اندیشه ِخالی تر از تهی است
چو عاشقان لیلی رخ گفته کور می شویم
تا کی آهسته آهسته چور می شویم
سجده سرخلکان ما عارفانه نیست
کجای تارخ تاریک ما ظالمانه نیست
پند و موعظ پیران ما عاقلانه است
قرائت ملای شهر جاهلانه است
داد که از داد زمان حنجره فریاد کش است
خطبه هر جمعه ما روضه دلاک کش است
ای وای که بر دامن اش آتش زده اند
ساره نهی ِابراهیم به آتش زده اند
عیسی و موسی برهم زده بت خانه را
آله و صالح خهد گر پیش کند چاره را
قول اش ز دل نیامده که بر دل نشیندام
دستار فتنه های نو به تاراج نشاندام
در قیل و قال و های و هوی با هم برادریم !
بر سر میزان قسط با هم برابرایم؟
باری که بسته ملای نو ِکج می شود به راه
ما را به نقد چند برده اند از راه به راه
می آیند و می نشینند برسفره های رنگ رنگ
خیراتمان نمی شود میان دلهای تنگ تنگ
در امر خیر استخاره چه حاجت است
وقتی نیاز ما اندیشه عدالت است
استانبول -تابستان ۸۹